چه گردن دردی گرفته م. دیروز که شنبه بود، اصلا رو به راه نبودم و نتوانستم اداره بروم. جوری خرد و خاکشیر بودن انگار یک کامیون ده تن خورده بهم. تا دوازده ظهر خوابیدم و عصر هم به زحمت خودم را این طرف و آن طرف کشاندم. آخرش هم منزل پدر کمی آش خوردم و کمی با پدر و مادر و مخمل گپ زدیم و خلاص. بعد هم کمی کار پایان نامه را پیش بردم. استاد در دانشگاه کم است و باید بروم از دانشگاه دیگری استاد پیدا کنم، اگر قبول زحمت کنند. به هر حال اوضاع اینگونه ست.
برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آبان 1398 ساعت: 20:46
ادبیات ایران را نمیتوان به عنوان کنشگر اجتماعی قلمداد کرد. اهدافش مغشوش است و وقتی این هدفها ناجور و یا کج و کوله انتخاب میشوند، یا درباره آنها صحبتی نمیشود، طبیعی است کنشگرانش هم سردرگم و بی استعداد مینمایند، اگر هدف ادبیات مشخص باشد، طبیعی است آدمهایی وارد عرصه ادبیات می شوند که این هدفها را بشناسند و در خدمتش باشند و به عنوا کنشگر در ان فعالیت کنن در محیط پیرامونشان. هدف ادبیات چیست؟ سیاست بازی؟ آزادی؟ ادبیات محض؟ درباره آن کمتر صحبت شده است یا صحبت چندانی نشده است.
برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آبان 1398 ساعت: 20:46
اولین باران پاییزی در تهران بارید، نم نم و کم کم. بوی خوش خاک باران خورده و باد پاییزی سرحالمان آورد و به یادمان آورد که تابستان گذشت و حالا روزهای دیگری پیش روست. رفتم و زبان هم ثبت نام کردم. بد نیست پنج شنبه و یا جمعه، گاه بیکاری، سرکلاس بروم و درسی یاد بگیرم. تا کنون چند بار سعی کرده م اوضاع زبانم را رو به راه کنم. گرچه در زبان دانشگاه قبول شدم اما دوست دارم حرف زدن یاد بگیرم و مطالعه متون. تا چه پیش آید. شنبه تعیین سطح است.
برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آبان 1398 ساعت: 20:46
دیشب اصلا خوابم نبرد، اما وقت شد تا بار دیگر رمان آبلوموف را بخوانم یا درواقع تمامش کنم. رمانی است تاثیر گذار و خواندنی و دوست داشتنی.
برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آبان 1398 ساعت: 20:46
دلم مثل سیر و سرکه میجوشد، بی جهت. اما نگرانی ای دارم که نمیدانم چطور درمانش کنم. برطرفش کنم، حلش کنم. منشا و مبدا آن را گر بیابم حل خواهد شد.
برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آبان 1398 ساعت: 20:46
چهارشنبه رفتم استخر. حالم خوش نبود اما چون قول داده بودم، رفتم. شب تب کردم و پنجشنبه ناخوش شدم. رفتم دکتر، آمپول زدم و قرص و دارو و استراحت. نم نم بهتر شدم. عصر جمعه رفتم و یک پولیور از جینوست خریدم، یکی بخر، دو تا ببر بود. اجبارا یک پولیور دیگر هم بهم دادند. بعد هم رفتم کتابفروشی سارینا در مگامال و با حسن محمودی گپ زدیم. کلا خوش گذشت
برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آبان 1398 ساعت: 20:46
این روزها روحیه ندارم و تمرکزم بر کار و درسم کم و کمتر شده است. اضطرابی دارم که حل نشده است. ناآرامم و البته سرماخوردگی شدیدی که خوردم اوضاع را وخیمتر هم کرده است. به هر حال میدانم این حال و هوا هم خواهد گذشت.
برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آبان 1398 ساعت: 20:46
هوا نیمه ابری است. اینها را نزدیک ساعت هشت شب مینویسم. روز خوبی نداشتم. نفهمیدم چطور گذشت و به این ساعت رسید. صبح زود بیدار شدم، تقریبا تا یازده با همه پرتی حواس کتاب خواندم، بعد رفتم منزل پدرم. داشتند شلهزرد میپختند. کمی برای خودم فکر و خیال کردم. ناهار بیمزهای خوردم. شب رفتم هایپر می اکباتان و خرید کردم اما باز هم حالم جا نیامد که نیامد. امروز هم گذشت، بیکیفیتتر از روز پیش.
برچسب: نویسنده: سجاد زارعی تاريخ: دوشنبه 6 آبان 1398 ساعت: 20:46